مدرسه ما
نوشتن خاطرات دوران بچگی و دبستان حس خوبی بهم میده
مدرسه ی ما یک مدرسه قدیمی بود که سه کلاس داشت فقط سه کلاس برای پنج پایه
ما بچه های کلاس سوم ۱۵ نفر بودیم ۷د۸پ
هرکس روحیات خاص خودش را داشت زنگ تفریح های ما پر بود از صدای خنده و شیطنت
معلم ما آدم خلاقی بود کارهای جالبی انجام میدادیم
مثلا یک روز معلمان ۵نهال آورد و ما رو ب پنج گروه سه نفری تقسیم کرد تا با هم نهال رو بکاریم و از نهال هامون مراقبت کنیم
روزهای سه شنبه را هر کدام از ما اداره می کردیم یک نفر معلم میشد و املا میگفت ، ریاضی درس میداد و در اون روز حس می کرد مسئولیت بزرگی به عهده گرفته و باید از پسش بربیاد
ما برای درس فارسی نمایش اجرا می کردیم هر کدوممون در یک نقش
با برگه های دفتر و نخ یک کتاب درست می کردیم و با تمام ذوق بچگیمون یه داستان می نوشتیم و سرکلاس میخوندیم
معلممون برامون کتاب میخرید کتابی که سهم من شد ملکه برفی بود
یک مجموعه کتاب هم بود ک از آن سهم من مومو اخمو بود بعدها معلمم هر وقت منو میدید مومو اخمو صدام می کرد
صبح ها پسرها باهم کل کل می کردند و زنگ ورزش را با هم فوتبال بازی می کردم
و سراسر شوق و ذوق بودیم
با هم کاردستی های جالبی درست می کردیم
بیش از این ک باید یاد می گرفتیم
به گردش می رفتیم نزدیک مدرسه ما رودخانه و کوه و نخلستان بود کلاس ما یک تخته سیاه داشت و یک کتابخانه که مخصوص خودمان بود و هشت میز و یک پنجره ،یک پنجره که رو به کوه ها و آسمان آبی باز میشد
صدای خنده ی ما در کوه ها می پیچید
حالا حتی میان وعده رو هم یادم میاد زنگ تفریح یه پاکت شیر و کیک بهمون میدادن یا نخود و کشمش و بادوم
در سال دو سه بار بستهی ۲۰ تایی شیر ب همراه دفتر و مدادو پاکن و کفش و لباس بهمون میدادن
الان که از این خبرا نیست 😶
حالا مدرسه قدیمی ما رو تخریب کردند و روی خرابه خاطرات بچگیمون یه مدرسه جدید ساختن
ولی من بعضی روزها که از خواب بیدار میشم و تصور میکنم همون دختر کوچکی ام که توی همون مدرسه دارم با همکلاسیام درس میخونم ، گردش میرم ، میخندم
با تصور همه اینها شادی ت زندگیم جریان پیدا میکنه
خوشحالم ک هیچ خاطره ی بدی از اون دوران ب یاد ندارم انگار که هیچ اتفاق بدی در اون زمان نیوفتاده و هر چی بوده خوشی و شادی و حس های خوب کودکانه بوده